پنجمین عصرانه ی تربیتی، این بار قبل از ناهار!
هجدهم اسفندماه، در سالن استاد شکویی، بین ساعت 12:30 تا 2 بعدازظهر منتظر دیدارتان هستیم.
این عصرانه هم مثل همه ی عصرانه های دیگر گوارای وجود.
ورود برای عموم علاقمندان آزاد است و مایه ی افتخار!

هجدهم اسفندماه، در سالن استاد شکویی، بین ساعت 12:30 تا 2 بعدازظهر منتظر دیدارتان هستیم.
این عصرانه هم مثل همه ی عصرانه های دیگر گوارای وجود.
ورود برای عموم علاقمندان آزاد است و مایه ی افتخار!

تحول یا تغییر؟ کدام یک؟
دیر زمانی است دغدغه هایی از جنس نمی دانم و چکنم و شاید و حتماً و امثالهم، گریبان ذهنم را می فشارند. جوری که دیگر انگار همه چیز این عالَم به یک نقطه ختم می شود و همه چیز به طرز مشکوکی دهن کجی پیشه کرده... به گمانم ریاضیدانان حق دارند که این نقاط کلیدی و آب زیرکاه را "نقاط بحرانی" نامیده اند!
وبینار دکتر عابدی هم، مثل تمام بحث های این روزها، از تلاطم این نقطه ی بحرانی بی نصیب نبود. بحث از تنظیم استانداردهای چنین و چنانی در برنامه درسی امریکا و اقبالی مجدد به سمت تمرکزگرایی. همانی که به فاصله ی چند روز بعد دکتر مهرمحمدی نیز از آن تحت عنوان "تحول جدید در نظام آموزشی امریکا" یاد کرد.
قرابت دیرینه ای دیدم بین جنس نگاهی که استانداردسازی می کند و نگاهی که سند ملی برنامه درسی می نویسد.
از همان ایامی که از آسمان مرداد ماه آتش می بارید، "سازمان پژوهش" در گرماگرم تدوین راهنمای برنامه درسی بر اساس سند ملی نفس نفس می زد، تا همین لیالی سرد بهمن که به گمان من قدمی از قدم فراتر نگذاشته است، می رویم و می آییم و کاسه ی چکنم به دست گرفته ایم و گرفته اند و از شما چه پنهان که بوی خیر از اوضاع به مشام نمی رسد.
«خدای را به می ام شست و شوی خرقه کنید که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع»
در یکی از کارگاه های آموزشی سازمان، دکتر موسی پور تدوین راهنمای برنامه درسی را شیر عظیم و درنده ای خواند که ما روستاییان ساده در لباس گاو تصورش کرده ایم و به خیال خوش دست بر یال و کوپالش می کشیم و زیر لب زمزمه می کنیم که "درست می شود... این گوساله گاو خواهد شد..."!!
یکی ازسخت ترین لحظاتی که می شناسم، لحظه ای است که می خواهم با چیدن چند کلمه ی بی زبانِ سمجِ گاه زبان نفهم، در کنار هم از شدت غمی بگویم که از سوگ عزیزی در دلم نشسته و مردمان امروز آن را "تسلیت" می گویند!
می دانم که کلمات، عجیب، با من سر ناسازگاری دارند و نارسایی پیشه کرده اند ولی...

دکتر سجادی عزیز نازنین که از تو بسیار آموخته ام و سر کلاس هایت شوق پرواز را در من رویانده ای...
استاد بزرگوارم که قلب مهربانت به وسعت دریا و هفت آسمان پهلو زده و من به نوش جرعه ای از این دریای بیکران مست مستم...
شنیدم که پس از تحمل درد بسیار، مادر نازنینتان سرانجام روز عاشورا با دستی پر و دلی آرام به صف بدرقه کنندگان سومین امام معصوم، سید و سالار شهیدان پیوسته اند.
این پنجره ی کوچک را گشودم که بدانید همه دانشجویان گروه علوم تربیتی در این غم با شما شریکند و از خدای مهربان برایتان به وسعت همان هفت آسمان، صبر آرزو می کنند.
به رسم همراهی و مهربانی که از شما آموخته ایم، اگر توفیقی بود، در مجلس ترحیم آن مرحومه ی معصومه با شما همراه خواهیم بود.
آدرس و زمان برگزاری مجلس ترحیم در ادامه ی مطلب
با کپی کردن نوشته های دیگران -به هر بهانه ای که می خواهد باشد- میانه ی خوبی ندارم. اما چندی پیش که روایت "افضل" دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران را از نگاه معلمش، دکتر زیباکلام خواندم، خودم هم نفهمیدم که چه شد و به حال چه بود که آن قدر زار زدم!!
تجربه ی مهری دیگر و آغاز سال نوی تحصیلی از یک سو و دلتنگی های دوست صاحب قلم و اندیشه ام دکتر آل حسینی نازنین برای مهرِ مهربان از دیگر سو، بهانه ای شد که برای دقایقی با خودم آشتی کنم و گفتگویی داشته باشم با این خودِ غریبِ دورافتاده که بی مهری در حق او را مدیون آموزگارانی هستم که آن چنان سیر در افکار و آراء دیگران را مرجح می شمرند که هر منی در آشفته بازار اندیشه های انبوهی که هیچ مالکیتی بر آنها ندارد، گم خواهد شد!
من یک معلمم. در سالهای کودکی من، اکثر همکلاسی ها مایل بودند معلم بشوند؛ شاید از آن رو که این تنها شغل و حرفه ای بود که میتوانستند و اجازه داشتند، در آن سن، آن را لمس کنند و چه بسا اگر فرصتی فراهم میشد که سایر مشاغل را هم از نزدیک ببینند این تبِ فراگیر عشق به معلمی، دامنگیر آرزوهای کودکانه ی آن ها نمی شد. از سوم دبستان که مجبور شدیم انشا بنویسیم تا سال سوم راهنمایی سالی یک بار نوشتیم که"در آینده می خواهیم چکاره شویم؟" قطعاً بین این سال ها سالی هم بوده که من برای خوشایند معلم انشاء هم که شده، اندر مناقب معلمی قلمی هم فرسوده باشم. اما دو چیز دست به دست هم داده بود که هرگز معلمی را انتخاب اول شغلی ندانم! دومی باور حاکم بر جامعه بود و هست که بین مشاغل مختلف، معلمی نه شأن لازم و کافی را داشت و نه دست یابی به آن تلاش چندانی می طلبید و اولی را هم به شیوه ای کاملاً هرمنوتیک می گذارم به عهده ی تصور خودتان!
به هر روی من معلم شدم و بعد از تحقق آرزوی دیرینه ی ادامه تحصیل، قریب به شش سال هم هست که به مباحث تربیتی آکادمیک گره خورده ام. لذت ها برده ام و البته کلافگی ها کشیده ام!
|
باز هم پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران اقدام به برگزاری کارگاه های آموزشی یک روزه نموده و البته باز همكليه دانشجويان گرامي از 50 درصد تخفيف شهريه جهت شركت در هر يك از دوره هاي ذكر شده برخوردار خواهند بود و باز هم در پایان دوره گواهی نامه ی معتبر آموزشی ارائه خواهد شد. براي دريافت اطلاعات بيشتر به نشاني http://edu.irandoc.ac.ir مراجعه و با شماره تلفنهاي 66494980،66951430 داخلي هاي 350 (آقاي اسدي)، 352 و 248 تماس بگیرید. |
نشاني محل برگزاري دوره هاي آموزشي:
تهران- خيابان انقلاب، چهارراه فلسطين، شمارة 1090، مديريت آموزش
لیست کارگاه ها را در ادامه مطلب ببینید.
پژوهشگاه علوم و فنّاوري اطلاعات ايران اقدام به برگزاری دوره های آموزشی یک روزه نموده است
دانشجويان گرامي از 50 درصد تخفيف شهريه جهت شركت در هر يك از دوره هاي ذكر شده برخوردار خواهند بود
اين پژوهشگاه آمادگي خود را جهت برگزاري تمامي دورههاي آموزشي در محل سازمانهاي متقاضي با ارائة گواهينامة آموزشي معتبر اعلام ميدارد .براي دريافت اطلاعات بيشتر به نشاني: http://edu.irandoc.ac.ir مراجعه و يا با شماره تلفنهاي 66494980،66951430 داخلي هاي 350 (آقاي اسدي)، 352 و 248 تماس حاصل فرمائيد.
|
مدتی است سؤالات بی شماری در ذهنم رژه می روند و صدای گامهای مدامشان بدجوری آرامش ذهنم را مختل کرده است.
این صفحه را جای مناسبی دیدم که ندای "الغوث الغوث" سر دهم، شاید کسی باشد که در مقام "ادرکنی" مرا دریابد...
حیطه ی برنامه درسی از همان گام اولش که تعریف برنامه درسی است با ابهامی عمیق یا به قول گودلد[1] عزیز با "بحران چیستی" مواجه است. اما در این اولین گام من کودک بازیگوش و سرکش ذهنم را با این توجیه، رام و آرام کردم که:
به جای آنکه به دنبال تعریفی جامع و مانع، متون گذشته را واکاوی کنیم بهتر است که با نیم نگاهی به گذشته و استفاده مناسب از سرمایه ای که این دانش در اختیارمان می نهد افق های دور را نظاره گر باشیم و اجازه دهیم که قلمرو بی شکل برنامه درسی با مرزهای باز و تعریف نشده اش، به مسیر پویایی که در پیش دارد ادامه دهد و این عدم قطعیت، آشفتگی و بی نظمی ظاهری را نه نقطه ضعف آن، بلکه امتیاز ویژه ی این حوزه قلمداد کنیم و به دنبال کشف نظمی خودخواسته و خودساخته در این بی نظمی به فهمی مناسب تر و شایسته تر از این پدیده دست یابیم.
حال، اینکه این کودک درون تا کی با این توجیهات قرار می گیرد را نمی دانم!
کاش قضیه به همین جا ختم میشد.![]()
تمام جلسه اخیر فرهنگ و برنامه درسی، به این فکر می کردم که تکلیف برنامه درسی با این همه قیم و خاطرخواه چه می شود؟ قلمرو بی شکلی که به ضرب و زور رویکردهای مختلف می خواهیم شکیلش کنیم.![]()
ظرافت و لذتی که در رویکرد زیبا اندیشانه و زیباشناسانه موج می زند بر هیچ کدام از من و ما پوشیده نیست. کافی است فقط چند دقیقه پای صحبتهای دکتر مهرمحمدی بنشینی و دقت و ظرافت و وسواسی را که در انتخاب کلمات به خرج می دهد ببینی تا بفهمی زیبایی همگرایی و هم نشینی مناسب ترین واژه های ممکن، چطور از خود بیخودت می کند تا با هر درجه ای از مقاومت، در برابر زیبایی مسحور کننده ی کلماتش دست هایت را از سر تسلیم بالا ببری.
ورود به عصر اطلاعات هم که جا را برای ورود بی چون و چرای فناوری به عرصه ی برنامه درسی هموار کرده، تقویت و پاسداری از هویت اسلامی هم که لازم الاجراست، فرهنگ هم مقوله ای است که با تمام پتانسیل های ژرفی که در اختیار می نهد، شایسته ی بی مهری نیست... اما چه باید کرد؟ وقتی به حال و روز برنامه درسی فکر میکنم قصه ی خانه مادربزرگ مهربانی در ذهنم تداعی می شود که در یک شب بارانی نه دلش آمد که دل نازک گنجشک را بشکند، نه دل گربه ی ملوس باران خورده را و نه.... اما خانه مادربزرگ هم کوچک بود، نبود؟ اگر نصفه شبی گربه ی قصه گرسنه شد و قصد جان گنجشک را کرد چه؟؟
چطور می شود در یک سیستم تربیتی-آن هم از نوع به شدت متمرکزش- رویکرد فرهنگی را با رویکرد فناورانه یک جا جمع کرد؟
آن فرهنگی که من در جلسه اخیر دریافتم، به زعم من بوی نوعی کهنه گرایی و تحجر میداد! چطور می شود هم به حفظ فرهنگهای بومی ایرانی آن هم با تمام تنوع و تکثرش همت گماشت و هم رویکرد تکنولوژیک داشت؟ چطور می شود در دورترین نقاط کشور که از دسترسی به حداقل امکانات تربیتی و آموزشی محرومند حرف از تکنولوژی زد؟ چطور می شود رویکرد زیبا شناسانه داشته باشی ولی از شنیدن بسیاری وقایع که شما بهتر از من می دانید و می شناسید دلت به درد نیاید؟
وقتی دیویی با آن همه دبدبه و کبکبه اش و با آن همه دم از نیاز فراگیر زدنش و با آن همه قلم فرسایی در کتاب "دموکراسی و تعلیم و تربیت" بانی نظام هماهنگ آموزشی در امریکا می شود و از دل نظرورزی هایش سیستمی خلق می شود که روح دموکراسی را در خودش می کشد من و شما کجاییم؟
راستی حوزه ی برنامه درسی بیشتر محتاج نظرورزی و اندیشمندی است یا عملگرایی؟؟ چطور می شود بین لذت عمیق و بی نظیر اندیشه ورزی آنهم از نوع فلسفی اش و لذت حل معضلی از معضلات وطنی یکی را انتخاب کرد؟
به راستی کسی هست که مرا دریابد؟ "هل من ناصر ینصرنی؟"
[1] Goodlad