من زندگی را دوست دارم اما........ "نقدی به شیوه حسین پناهی"
گاهی برای حال و هوایی که داری؛ هر پیامی یک نشونه می شه، یک نشونه برای یافتن مجهولاتی که همراهیت می کنند. چندروز پیش با خانم خاکباز اتفاقهایی رو تجربه کردیم که ما رو یک گام عقبتر از منزلگاه کوهپایهای کانلی پرتاب کرد، فضایی رو لمس کردیم که شواب سالها پیش اونها رو مطرح کرد و ما دانشجویان برنامه درسی با لطف دکتر مهرمحمدی بطور مستقیم یا با واسطه با اونها آشنا شده بودیم و تونستیم خودخواهی کادوپیچ شده دلسوختگان تعلیم و تربیت رو از نزدیک حس کنیم. مدتیه قطاری در نظام آموزشی ما سفرش رو آغاز کرده با توشه برنامه درسی ملی. اینکه قراره دستاورد این قطار نسبتا منعطف چی باشه به همت ماهایی ربط داره که ادعای داشتن دانش توی این حوزه داریم و همیشه باید یادمون باشه توی جامعه ما که نظام تربیتی اش با شکافهای عظیم مدیریتی و مالی مواجه هست اگر حرفی و نکته ای داریم نمی تونیم تنها به تزئین اون در چهارچوب یک مقاله زیبا و پرمحتوا اکتفا کنیم و به امید روزی باشیم که کسی، خردمندی، پژوهشگری، صاحب ذوقی بیاید و دست بر قضا بخواهد در نظام تعلیم و تربیت ما نقش آفرینی کنه و اونها منعکس بشوند.
دفتر تالیف سازمانی هست که سرعت اینترنت اش بعضا به دایال آپ طعنه می زنه، جایی هست که برخی از اسناد باارزشش براحتی از بین رفتن و تجربه های ارزنده گذشته بدون ردی مفقود شدن!! متغییر اصلی حاکم بر این دفتر محدوده زمانی به حساب می یاد و متغییرهای واسطه ای هم با توجه به زورشون دیر یا زود شهید می شوند تا تابع نهایی از کار بیرون بیاد و بعد ما بشینیم نقدهامون رو بنویسیم، مقاله کنیم، نمره بگیریم و....
امروز در یکی از جلسات آموزش ریاضی که از قضا در آن نقدهایی به جا و صحیح نسبت به کتب درسی ریاضی مطرح می شد؛ شرکت کردم، جمعی صمیمی و پربار که بعد از اتمام سخنرانی همه گرد هم می نشستند و چالش های پیش رو و پشت سر رو بررسی می کردن. تا اینجای داستان خیلی دوست داشتنی بود اما زمانی که پیشنهاد همکاری به بچه ها دادیم تا بیان و در دفتر تالیف با گروه ریاضی همکاری داشته باشند؛ یکی یکی به بهانه رساله سرباز زدند. داشتم فکر می کردم یا ما خیلی سرخوشیم یا نظام تربیتی مون نتونسته از ماها نظریه پردازان عملگرا بسازه که حتی حاضر نیستیم دستی بر آتش داشته باشیم. معنی ایثار اجتماعی چقدر در برنامه درسی پنهان مون وسعت پیدا کرده؟ همیشه نباید منتظر موند دشمنی به خاکمون حمله کنه تا فرصتی برای ایثار فراهم بشه. گاهی اهدای زمانها و انرژی هایی که برای رشد حرفه ای مون توی جامعه علمی حیاتی هستن می شه ایثار. گاهی بدست گرفتن ایده های ارزشمندی که مثل بچه هامون می مونن و اهدای اونها به جایی مثل دفتر تالیف می شه ایثار، گاهی حضور یک تنه یا با چندیار قدیمی در دانشگاهی مثل فرهنگیان و تلاش برای هزاران معلم و دانش آموز می شه ایثار، گاهی تلاش برای فهموندن ایده های درست تئوریکت که با چاقوی عمل برشهای لازم رو خورده می شه ایثار، گاهی باید ایده ات رو بدستت بگیری، ببری و برای شناسوندن اونها تلاش کنی و همه اینها برای من از شعر مرحوم حسین پناهی شروع شد.
“من زندگي را دوست دارم ولي
از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از کشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبانها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زنها مي ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولي از آئينه مي ترسم!
سلام رادوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
اينچنين مي گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم”
دانشجويان و دانشآموختگان علومتربيتي دانشگاهتربيتمدرس